X
تبلیغات
رایتل
d
عشق در تابستان

نسیم خنکی به سوی ساحل می وزید، ماریا بر ساحل طلایی رنگ نشسته بود و آن چنان غرق در افکار و احساسات خود بود که حتی متوجه سوزش شانه های ظریفش در زیر آفتاب نمی شد.

در اطراف او کودکانی شاد و خندان مشغول بازی بودند و پدر و مادرهایشان هم مراقب فرزندان خود بودند. در این حال قطرات اشک آرام آرام بر گونه های او می غلتید و به زمین می چکید.

او به اینجا آمده بود تا در تنهایی فکر کند و در مورد دو راهی ای که با آن رو به رو شده بود، تصمیم بگیرد. حال آشفته ای داشت، او از آن دسته افرادی بود که در زندگی بارها و بارها شکست خورده اند و به همین دلیل نمی خواست بار دیگر آن را تجربه کند. وقتی که به گذشته فکر می کرد حتی نمی توانست زمان آغاز این عشق را به یاد آورد.

ماریا به آرامی اشک هایش را پاک کرد و از جایش بلند شد و در حالی که صندل هایش را در دست گرفته بود، آرام آرام به سوی آپارتمان راه افتاد.

عشق ماریا روی تخت خوابیده بود، چد روزی بود که پیش او آمده بود. ماریا موهای او که بر پیشانی اش ریخته بود را عقب زد و در حالی که تپش تند قلب خود را حس می کرد، به آرامی گونه او را بوسید.

چه باید می کرد؟ نسبت به او احساس عجیبی داشت، آیا می توانست به همین راحتی او را رها کند و به سراغ زندگی خودش برود. همین طور که به او نگاه می کرد، این افکار آشفته حتی لحظه ای او را راحت نمی گذاشتند.

او از خواب بیدار شد، با دیدن چشمان کبود رنگ او ناگهان ماریا به گریه افتاد. وجود او در کنار ماریا آرامش بخش و در کنار او همه چیز بی نقص و عالی به نظر می آمد. شاید آنها به زمان بیشتری برای تصمیم گیری نیاز داشتند.

او ماریا را با محبت در آغوش گرفت و به آرامی و عاشقانه او را بوسید. ماریا به محبت، هیجان و عشق نیاز داشت. پس از بوسه او انگار تمام نگرانی های او ناپدید شده و وجود او پر از هیجانی شیرین شد. ماریا فهمید که ماریا دقیقا همان کسی است که او در زندگی به او احتیاج دارد.

دانا مری رینولدز


تعداد بازدیدکنندگان : 64811