X
تبلیغات
رایتل
d
جدایی ابدی نیست

 

این سومین باری بود که این رؤیا او را از خواب بیدار میکرد. باز هم در خواب او را دیده بود، مردی را که روزی آرزو می کرد با او پیر شود، مردی که دقیقا دو سال قبل او را ترک کرده بود. چهره اش در خواب کاملا روشن و واضح بود. چشمان قهوه ای او که در هنگام خوشی کاملا برق میزدند. بینی کوچکش که به او چهره ای کدکانه میداد. لبانی که انقدر سرخ بودند که انگار آنها را قرمز کرده بودند.

آن مرد بی خبر او را ترک و با آینده ای نامعلوم تنها رها کرده بود. "سیمون" آهی کشید و با خود فکر کرد که چطور توانسته آن قدر سریع او را از دست بدهد. آه که چقدر آن مرد را دوست داشت مردی که زمانی همه زندگی او بود و چقدر از روزی که او را ترک از او متنفر شده بود.

چرا؟ از خود پرسید چرا حالا برگشته است؟ چرا آرامش را از خواب من گرفته است، دلش می خواست او را فراموش کند و دیگر نام او را نیز نشنود. دیگر نمی خواست در سوگ عشقی از دست رفته زندگی کند، دوست داشت که زندگی تازه ای شروع کند. خاطرات دوران خوشی که با هم سپری کرده بودند خیلی او را آزار میداد. جدایی برای او خیلی تلخ بود و حالا بدون اینکه سیمون بخواهد، با خاطراتش به زور به زندگی او باز می گشت.

او سیمون را صدا زده بود. سیمون در رؤیاهایش به وضوح صدای او را شنیده بود که می گقت: « سیمون، من تنها هستم، پیش من بیا و من را از تنهایی نجات بده ». در هر سه رؤیایش، همین را شنیده بود. هر بار پس از شنیدن شنیدن این صدا نفس نفس زنان و با تپش شدید قلب از خواب می پرید. هر بار پس از پریدن از خواب ناامیدانه می گفت: « من را به حال خودم رها کن ».

گوری پس از گلهای وحشی، انگار مدت هاست که هیچ کس سری به آن نزده است. صلیبی چوبی یادآور این بود که اینجا مردی آرمیده است. در جلوی او زنی ززانو زده و با ناراحتی سعی می کرد که علف های هرز روییده در این دو سال را بکند. سیمون در حالی که قطره های اشک بر روی گونه هایش می غلتید گفت: « من را صدا زدی، حالا پیش تو هستم ».

گبی تسوکر


تعداد بازدیدکنندگان : 64811