X
تبلیغات
رایتل
d
زشت و زیبا

روزی روزگاری ، در گوشه ای از این دنیای بزرگ، دوخانواده خیلی ثروتمند زندگی می کردند. یکی از آن خانواده ها، دختری زیبا و دیگری پسری جوان داشت.روزی آن دو خانواده تصمیم گرفتند که جشن عروسی بزرگی بر پا کنند و دختر را به عقد پسر در بیاورند. پس جار زدند و مردم را به عروسی دعوت کردند. عروسی بزرگی برپا شد و مردان و زنان زیادی از فامیل های عروس و داماد به آن عروسی سرازیر شدند.سر و صدا به اوج خود رسیده بود که پیرمردی فقیر و ژنده پوش، سروکله اش پیدا شد. خانواده عروس و داماد وقتی دیدند که آدم ژنده پوش و فقیری در عروسی شان پبدا شده، خیلی ناراحت شدند و به جای کمک و پذیرایی از پیرمرد، اورا مسخره کردندو حتی اجازه ندادند که یک دانه برنج هم به او بدهند تا شکمش را سیر کند و آخر سر سگشان را هم به جان او انداختند. پیرمرد هراسان از آنجا گریخت.

پیرمرد رفت و در کنار چاهی که در آن نزدیکی بود نشست. پیرمرد هنوز درست خستگی اش در نرفته بود که سروکله دختری بسیار زشت پیداد شد. دختر دوتا سطل را به دو سر چوبی بسته بود و چوب را روی گردنش انداخته بود.

دختر وقتی پیرمرد را دید، دلش به حال او سوخت و در کنارش نشست و غذایی را که از عروسی ثروتمندان آورده بود، جلوی پیرمرد گذاشت. آنها با هم آنرا خوردند. دختر در حین غذا خوردن گفت: ارباب من امروز چشن بزرگی برپا کرده است، او پسرش را داماد می کند. خیلی دلم می خاست من هم آنجا باشم و یا لااقل به آنها خدمت بکنم. ولی آنها کمی غذای پس مانده به من دادند تا از آنجا بیرون بروم و در جای دیگری بخورم. حالا این غذا قسمت شما هم شد.ومن الان از اینکه در عروسی نیستم خوشحالم. لااقل توانستم به شما کمکی کنم.

پیرمرد که خیلی خوشحال شده بود رو به دخترک کرد و گفت: دخترم! از اینکه به من غذا دادی، خیلی ممنونم. من هم در مقابل خوبی شما می خواهم به شما خوبی بکنم. حالا تو هر آرزویی داری به من بگو تا آنرا برآورده بکنم. خجالت هم نکش هر آرزویی که داری بر زبان بیاور! دختر فکری کرد و گفت: پدرجان! من آرزوی دارم. اما این آرزو را تا به حال به کسی نگفتم. راستش نمی توانستم به کسی بگویم. اگر می گفتم حتما مرا دست می انداختند و مسخره ام می کردند. پیرمرد گفت:حالا به من بگو! بلکه من بتوانم آنرا بر آورده کنم. دختر آهی کشید و گفت: من هم آرزو دارم که مثل دخترهای دیگر زیبا و خوشرو باشم. ولی در این مورد کاری از دسته کسی ساخته نیست. پیرمرد وقتی حرفهای دختر را شنید، دست اورا کشید و به کنار رودخانه کوچکی برد و گفت: دخترم! برو توی رودخانه شنا کن و از آن طرف بیرون بیا. دختر دوان دوان خود را به رودخانه انداخت وشنا کنان به طرف دیگر رودخانه رفت و قبل از اینکه از رودخانه بیرون بیاید قیافه خود را در آب رودخانه تماشا کرد. ابتدا خودش را نشناخت چون قیافه دختری زیبا و ماهرو را می دید. بعد فهمید که آرزویش برآورده شده است و این تصویرخود اوست. پیش پیرمرد بازگشت و درمقابل او تعظیم کرد و از او تشکر کرد. سطل هایش را از آب چاه پر کرد و به طرف مجلس عروسی راه افتاد. وقتی دختر به مجلس عروسی رسید، ابتدا کسی او را نشناخت. از اینکه دختری به آن زیبایی به عروسی آمده بود، غلغله ای در مجلس عروسی بر پا شد و هر کس چیزی می گفت.

- چه دختر زیبایی! این دختر دیگر از کجا پیدایش شد!

- مقابل کسی هم تعظیم نمی کند!

- حتما از یک خانواده ثروتمند هست.

آخر سر، عروس که چشمش به مجال او افتاده بود، گفت: کی هست؟ از کجا آمده ای دخترجان؟! دختر که قلبش مثل برف صاف و سفید بود، چیزی را از آن پنهان نکرد و تمام ماجرا را یک به یک تعریف کرد.

عروسی که شلوغ بود، شلوغ تر از قبلش شد. غلغله ای بر پا شد که نگو و نپرس! همه به طرف چاه آب به را افتادند، تا آنها نیز مثل دختر خدمتکار، زیبا شوند. وقتی به چاه رسیدند، همان پیرمرد را دیدند که با بی احترامی از مجلس عروسی بیرونش کرده بودند. کلی پشیمان شدند. آنها از پیرمرد عذرخواهی کردند و بعد خواستند که آنها را نیز، زیبا و خوشگل بکند. پیرمرد آنها را به کنار رودخانه برد و به آنها گفت که از این طرف رودخانه وارد و از آن طرف رودخانه بیرون بیایند. ثروتمندان عجله داشتند که هرچه زودتر زیبا شوند، در تنیجه فوری لباسهای گران قیمتشان را کندند و خودشان را به آب انداختند و شروع کردن به شنا کردن.

وقتی از آن طرف رودخانه بیرون آمدند، با تعجب به یکدیگر نگاه کردند؛ چراکه تمام بدنشان پر از موی سیاه شده بود. پیشانیشان چین وچروک برداشته بود و صورتشان کج و کوله شده بود و یک دم سیاه و بلند و پر مو هم در آورده بودند. بدین ترتیب همه آنها به شکل میمون در آمده بودند. دیگر آنها رویشان نشد که به شهر برگردند، و هنوز هم که هنوز است آنها در کنار رودخانه، روی درخت ها به زندگیشان ادامه می دهند.


تعداد بازدیدکنندگان : 64811